دومین بهار سام
گل مامان این دومین بهاری هستش که خداوند مهربون شمارو به ما داده و من و مامان کرده دیگه چیزی تا تولد یک سالگیت نمونده و منم یاد آخرین روزایی هستم که شما توی دلم بودی . وای که چه حال عجیبی بود. خدارو شکر برای همه نعمت های خوبش و خدارو شکر برای شما عشق من. امروز داشتم فیلم به دنیا اومدنتو می دیدم و شما هم داشتی بازی می کردی کلی یاد اون روز و حال و هوای اون روز افتادم. می دونی وقتی که آدم مامان می شه کلی زندگیش فرق می کنه . آخه به نظر من همه آدمای دنیا با یک امیدواری زندنگی می کنن که اون امیدواری براشون هدف می شه و اون هدف تلاشو به دنبال می یاره و در آخر نتیجه اونارو شاد و خوشبخت می کنه و تو هم هدف و امیدواری و خوشبختی آینده من و بابایی هستی عزیزم. امیدوارم که انسان موفقی بشی و همیشه یک مرد خوب و درستکار باشی عزیزم.
خوب حالا می خوام از این چند وقت گذشته بات بگم. دیروز یعنی 19 اردیبهشت 1392 برای دومین بار بردیمت آتلیه(آتلیه کارینو) که عکسای یک سالگیتو بگیریم. کلی شیطونی کردی و خندیدیم و هی راه می رفتی به سمت خانم عکاس و می خواستی دوربینشو بگیری. دقیقا روز قبلش یعنی 18 اردیبهشت 1392 برای اولین خودت شروع کردی به راه رفتن و توی خونه مامی اینا برای خودت 10 قدمی رفتی و دور زدی و ... خلاصه که راه افتادی حسابی. البته که فرداشم توی آتلیه کلی قدم زدی. اما هنوزم دوست داری که بعضی وقتا دستاتو بگیریم.
گلم تو این حدودا دو هفته گذشته 3 تا دندون دیگه هم در اوردی یکیشو17 اردیبهشت دیدمو دو تاشم که هفته قبل دراوردی خلاصه الان 7 دندونی شدی عسلکم. البته خیلی ناراحتی کشیدی خدا کنه که برای بقیش خیلی درد نکشی عزیزم.

این عینکو روزی که رفتیم برات حوض بخریم برات خریدیم یعنی در واقع برای هر سه تامون اون روز عینک آفتابی خریدیم اول من برای شما عینک برداشتم بعد هم بابایی برای من و خودش عینک خرید (اینجا هم توی رستورانه کهشما هم با ما کباب خوردی عزیزم :)) فروردین 1392

اینجام روزی هستش که اولین شکوفه ها در اومد و با هم برای یادگاری عکس انداختیم

اینم سومین و چهارمین مروارید گل پسرم



6 سال تموم شد و من و بابایی وارد 7 تمین سال از زندگی مشترکمون با هم شدیم میگن 7 عدد خوش یمنی هستش و منم اینو قبول دارم چون امسال خدا شمارو هم بهمون داده و در کنار شما شادیامونو جشن می گیریم :)
امسال دو تا از دوستای خانوادگی ما که من خیلی دوسشون دارم از کانادا اومده بودن و ما هم با اوناو مامی و باباشی و خاله ملی یک جشن کوچولو توی یک آلاچیق خوشگل گرفتیم و کلی خوش گذشت بهمون خاله حاله و عمو مصطفی کلی هدیه های زیبا برای شما اوردن کلی لباس و اسباب بازی و ظزفا و لیوانای قشنگ برای غذا و کلی برای من و بابایی هم هدیه اورده بودن واقعا دستشون درد نکنه .
شما هم کلی اون روز بازی کردی و اونا رو دوست داشتی :)


اینم از شکوفه های بهاری و حوض سام که برای آب بازی آقا پسری گرفتیمش :)



دومین بهار سام
